امیرسامامیرسام، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

تا دو سالگی

سال دوم زندگیت شروع همه چیزهای بد بود . مامان بخاطر سر کار رفتن خیلی درگیری ذهنی با خودش داشت و مدام احساس گناه و گناه و گناه. از اینکه مجبورم روزها پیش نباشم خودم بهت رسیدگی کنم . صبح چشمهات بر روی لبخند من باز بشه . مجبور بودم آروم بیدار شم آماده شم و برم . تقریباً تا یکسال و نیم مایون پیشت بود . پدرت هم که بی تجربه و ........   علاقه ای هم به بچه داری نداشت . برای همین فشار احساسی و عاطفی خیلی روم بود. از نظر روحیه خیلی تضعیف شده بودم و حساس و با تو کوچولوی مامان بعضی وقتها بدرفتاری می کردم تا جائیکه تصمیم گرفتم چند ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم و برم تهران . مادرم ، عزیزم، نازم ، جوجولم خیلی دوست دارم اونقدر پر از احساس گناهم...
4 بهمن 1391

یک روز شوم

چه روز شومی بود اون روز. درست شب بعد از تولد یکسالگیت . پر از شور و هیجان بودم از اینکه یکسالت تموم شده بود . شب بعد رفتیم با پدرت بیرون . رفتیم فاز 4 صدف تا پدرت ماهی بخره . ایکاش نمی رفتیم. ای کاش ......... گذاشتمت روی صندلی چرخان پارک . میله وسطش فرمانش شکسته بود . شروع کردم چرخوندنتو نمیدونم چرا خودم هم باهات نچرخیدم و فکر کردم میتونی تعادلت روی صندلی نگه داری و افتادی و افتادی. بلندت کردم . خون تمام صورتت رو پوشونده بود . پیشونیت خورده بود به میله . دست زدم . دستم فرو رفت. بعد اونوقت بود که اونقدر جیغ کشیدم و جیغ کشیدم که چند نفر از ترسشون جمع شدن. بعد تور رو با پدرت بردن بیمارستان من رو هم که شوک شده بودم با یه ماشین دیگه بردن. بدتر...
1 بهمن 1391
1