تا دو سالگی
سال دوم زندگیت شروع همه چیزهای بد بود . مامان بخاطر سر کار رفتن خیلی درگیری ذهنی با خودش داشت و مدام احساس گناه و گناه و گناه. از اینکه مجبورم روزها پیش نباشم خودم بهت رسیدگی کنم . صبح چشمهات بر روی لبخند من باز بشه . مجبور بودم آروم بیدار شم آماده شم و برم . تقریباً تا یکسال و نیم مایون پیشت بود . پدرت هم که بی تجربه و ........ علاقه ای هم به بچه داری نداشت . برای همین فشار احساسی و عاطفی خیلی روم بود. از نظر روحیه خیلی تضعیف شده بودم و حساس و با تو کوچولوی مامان بعضی وقتها بدرفتاری می کردم تا جائیکه تصمیم گرفتم چند ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم و برم تهران . مادرم ، عزیزم، نازم ، جوجولم خیلی دوست دارم اونقدر پر از احساس گناهم...
نویسنده :
مامان امیرسام
13:11




